چراغ خاموش

یادآوری دو موضوع خالی از لطف نیست؛ نخست اینکه از زمانی که آقای فینگیل به دنیا آمد و من بعد از 9 ماه مرخصی ام بالاجبار سر کار رفتم برایش مدتی پرستار گرفتم. اما پیش هیچ کس نماند.به اصرار مادر فینگیل را پیش او می گذارم. مثل یک پرستار به او حقوق ماهانه _دقیقا به اندازه یک پرستار-می دهم  . خنثیبا اینکه می دانم و دیده ام که بعضی روزها عمدا بعضی از کارهای فینگیل ؛ مثل غذا دادنش را انجام نمیدهد. اما چه کنم که فینگیل به شدت آنجا احساس راحتی می کند. والبته پدر و مادرم هم دوستش دارند.قلب مادر هم نه فقط به صرف علاقه ؛ بلکه از آنجایی که می شناسمش شاید بیشتر به خاطر پولش اصرار دارد که فینگیل را نگه داردو خودم دلم می خواهد برایش پرستار بگیرم اما مشکلم با فینگیل است.

موضوع دوم این است که پدر و مادر راهی سفر شده اند. و به اصرار بقیه خانواده را با خودشان راهی کرده اند و نکته قابل تامل هم این است که نه تنها به من و همسر تعارف هم نکردند بلکه حتی خبر هم ندادند. تعجببااینکه فینگیل را خانه مادرم می گذارم یک روز مانده به رفتنشان گفت که ما عازم سفریم. وقت تمامتصور کنید که من با فینگیل و نماندنش پیش کسی و کارهای شرکت و مدیرم و بقیه مسائل چه کردم..... ضربه روحی اش از یک طرف و به قول معروف دست من را در حنا گذاشتن از طرف دیگر...ناراحت

کاش من هم چراغی داشتم که تمام اطرافم را تاریک می کرد تا بعضی اتفاق ها را نبینمافسوس

/ 0 نظر / 159 بازدید