اولین شنود از صدای قلبش

این روزها زندگی مشترکمان بیشتر شبیه به زندگی عشایر شده. هر روز چند جایی کوچ می کنیم  و گاهی هم صبح تا شب منزل خودمان نیستیم و فقط شبها برای استراحت خانه خودمان میرویم. معمولا هر روز صبح تا عصر که سر کاریم. برای نهار هم منزل پدرم میرویم. خودم به این نتیجه رسیده ام پختن غذا به شدت میزان تهوعم را زیاد می کند. کلا استشمام بوی غذا هم حالم را بد می کند چه برسد به اینکه خودم جلوی اجاق گاز بیاستم و غذا درست کنم. (تجربه شخصی برای خانم های احتمالا باردار یا در شرف بارداری) بخاطر همین از 10-12روز پیش که مادرم در جریان قضیه بارداری من قرار گرفت خودش هر روز نهار و شام برایمان میپزد. خوشمزهراستی موضوع بچه دار شدنمان هم در عرض یک شب ، ناخواسته بین اقوام من و همسر پیچید. بماند که عامل انتقال خبر هم نه من بودم و نه همسر.  تازه اصلا هم به این سرعت قصد خبر دار کردن خانواده هایمان را نداشتیم.اما خب عکس العمل همه عالی بود. درمورد خانواده خودم حدس میزدیم که خیلی ذوق کنند. اما درخصوص خانواده همسر تصورش را نمی کردم این همه شاد شوند و حتی هنوز هیچی نشده برایش اسم انتخاب کنند!!! از خود راضیبهرحال فرزند ما نوه اول و دوم و سوم خانواده همسر نیست اما همه دور و بری ها میگویند خانواده همسر ظاهرا خیلی بیشتر از بقیه نوه هایشان علاقه نشان میدهند. بهرحال من عروس عزیزکرده شان هستم (خودشیفتگی مزمن) و امیدوارم فرزندم هم نوه عزیزشان بشود... تا حالا چندین بار به همسر گفته ام لابد خانواده ات تصور می کردند که تو مشکل خاصی داشتی که دیر ازدواج کردی!! و حالا هم کلی ذوق می کنند که حدسیاتشان درست نبوده!!!خنده

همانطور که قبلا هم گفته بودم 6 آذر ماه نوبت سونو داشتم. از فرط دلهره خیلی زودتر رفتم. همسر دانشگاه کلاس داشت .بخاطر همین با مادرم رفتیم. کلی دعا و نذر و نیاز کردم. نمی دانم چرا اصلا نمی توانم مثل خیلی از خانم های دیگر بی خیال باشم. دائم خدا خدا می کردم زنده و سالم باشد. وقتی پزشک سونو گفت که زنده و سالم است و خدا را شکر همه چیز در حد عالی در حال تغییر است گریه ام گرفت. صدای قلب کوچولویش را که برایمان گذاشت.هر دو تا کلی گریه کردیم. نگرانآقای دکتر فکر کرد من بچه دار نمیشدم . بعد توجیهش کردم که زیادی نسبت به یک جنین کوچولو احساساتی هستم.

پزشکم هم نظر مساعد داشت.و تائید کرد که همه چیز عادی و خوب است.آختنها مشکلم کاهش وزنم بود که واقعا در اختیار خودم نیست. به تمام غذاهای پختنی ویار دارم. از همه نوع غذا هم بیزارم .

فینگیل امروز 9 هفته ای شد. البته براساس محاسبات سونو اما بر اساس حساب و کتابهای خودم هنوز 8 هفته ای است. عکس سونو را که لوبیای خوشگلم در آن پیداست دائم می بوسم. روزی چند بار هم پیش همسر می برمش و می گم : بوسش کن. ماچهمسر هم  کلی می خندد و بعد هم می بوسدش. عکس سونو را که فقط کمی بزرگتر از یک عکس 3*4 است ، اسکن کرده ام و روی دسکتاپ لپ تاپ خودم و همسر گذاشته ام.چشمک با همسر هم اتمام حجت کردم که حق نداری عوضش کنی.عصبانی

فینگیل به اندازه یک سانتیمتر در آن عکس مشخص بوده که بیشتر هم شبیه به یک لوبیا است

جواب سونو دائم توی کیفم است . به همه نشانش میدهم و میگویم : ببینید چقدر چشاش خوشگله!!!! نیشخندوای دماغش رو ببین چقدر خوش فرمه...  همه هم کلی می خندند.و تائید می کنند.لبخند خلاصه برای خودم کلی الکی خوشم.

خودم برای فینگیل خوشگلمان دو تا اسم دختر انتخاب کرده ام و یک اسم پسر که به علت مسائل امنیتی از گفتن اسامی معذورم. عینکهمسر با اسم پسر موافق است اما اسامی دختر ها را نپسندیده. خلاصه اینکه همه برای بچه ما نام انتخاب کرده اند جز همسر!!! ناراحتهر اسمی که برای دختر مان پیشنهاد می دهد نمی پسندد.

نکته بعدی هم اینکه حس می کنم خانم جاری به شدت به من حسادت می کند. با اینکه خودش هم یک بچه بزرگ دارد اما تنها کسی که دائم از بارداری من سوالی نمی پرسد و خیلی هم سعی می کند خودش را بی تفاوت نشان بدهد ایشان است. البته در خانواده همسر ، من از لحاظ موقعیتی و مالی و تحصیلاتی و غیره ، نسبت به بقیه موقعیت بهتری دارم و شاید همین موضوع باعث حسادت خانم جاری میشود. این موضوع را به همسر گفتم . همسر هم طبق معمول پیشنهاد داد : بی خیال اصلا آدم حسابش نکن!چشمک

شاید بقول همسر این بهترین راهکار باشد اما کلا بعضی ادا اطفار های بسیار خاصی  دارد این خانم !!!سوال

 

/ 43 نظر / 68 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

یادمه که تو یکی از پست تاتون در مورد یه عشقی نوشتین که شبیه آپ امروزه منه دوست داشتین تشریف بیارین

سلنا

سلام .من تازه با وبلاگ شما اشنا شدم .امیوارم همیشه خوشبخت وموفق باشی واین دوران را با خوبی وخوشی به پایان برسانی .اگر صلاح دیدید رمز را به من هم بدهید .با تشکر (وبلاگ ندارم )

سلنا

سلام .من تازه با وبلاگ شما اشنا شدم .امیوارم همیشه خوشبخت وموفق باشی واین دوران را با خوبی وخوشی به پایان برسانی .اگر صلاح دیدید رمز را به من هم بدهید .با تشکر (وبلاگ ندارم )

شینگیلی

مطالب جالبی بود کاش وبلاگ بلاگفا بود که میشد از به رووز شدن مطلع شد مبارک باشه بلاستوسیستتون ...به سلامتی ماجراهای مشاور جالب بود و فکر کنم واسه دیگران هم مفید باشه چون خیلی از خانواده ها با این مسایل درگیر هستن راهکارهایی که نوشتید 150 هزار تومن می ارزید با آرزوی سلامتی

شینگیلی

مطالب جالبی بود کاش وبلاگ بلاگفا بود که میشد از به رووز شدن مطلع شد مبارک باشه بلاستوسیستتون ...به سلامتی ماجراهای مشاور جالب بود و فکر کنم واسه دیگران هم مفید باشه چون خیلی از خانواده ها با این مسایل درگیر هستن راهکارهایی که نوشتید 150 هزار تومن می ارزید با آرزوی سلامتی

دريا

سلام... خيلي وقته كه وبلاگت رو ميخونم ... اما يادم نمايد كه براتون پيغام گذاشتم يا نه [سوال] حالا به هر حال اون موقع وبلاگ نداشتم كه تقاضاي رمز كنم . اما حالا ديگه اينكارو ميكنم . اگه قابل دونستي خوشحال ميشم مطالب قبل تر رو هم بخونم... خدا فينگيلت رو هميشه برات سالم و صالح حفظ كنه ...

پری

قدم نو رسیده مبارک. ایشالله که همیشه سالم و خوشبخت باشید[لبخند][ماچ]

پری

دعا کن گره از مشکلات منم باز بشه[ناراحت] سه ساله درگیر یه موضوعم که هنوز از بن بست خارج نشده کم کم داره صبرم لبریز میشه[نگران]

بهار

[ماچ][گل]